حكيم ابوالقاسم فردوسى

208

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين يافتم اخترت را نشان * ز گفت ستاره شمر موبدان كه از پشت تو شهريارى بود * كه اندر جهان يادگارى بود كنون از بزرگان يكى بر گزين * نگه كن پس پردهء كى پشين بخان كى آرش همان نيز هست * ز هر سو بيآراى و بپساو دست به دو گفت من شاه را بنده‌ام * بفرمان و رايش سر افگنده‌ام [ هر آن كس كه او برگزيند رواست * جهاندار بر بندگان پادشاست ] نبايد كه سودابه اين بشنود * دگر گونه گويد بدين نگرود بسودابه زين گونه گفتار نيست * مرا در شبستان او كار نيست ز گفت سياوش بخنديد شاه * نه آگاه بد ز آب در زير كاه گزين تو بايد به دو گفت زن * ازو هيچ منديش و ز انجمن كه گفتار او مهربانى بود * بجان تو بر پاسبانى بود سياوش ز گفتار او شاد شد * نهانش ز انديشه آزاد شد بشاه جهان بر ستايش گرفت * نوان پيش تختش نيايش گرفت نهانى ز سودابهء چاره گر * همى بود پيچان و خسته جگر بدانست كان نيز گفتار اوست * همى زو بدرّيد بر تنش پوست [ آمدن سياوش دو ديگر بار به شبستان ] بدين داستان نيز شب بر گذشت * سپهر از بر كوهِ تيره بگشت نشست از بر تخت سودابه شاد * ز ياقوت و زر افسرى بر نهاد همه دختران را بر خويش خواند * بيآراست و بر تخت زرّين نشاند چنين گفت با هيربد ماه روى * كز ايدر برو با سياوش بگوى كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش * نمايى مرا سرو بالاى خويش [ بشد هيربد با سياوش گفت * برآورد پوشيده راز از نهفت ] خرامان بيآمد سياوش برش * بديد آن نشست و سر و افسرش به پيشش بتان نو آيين بپاى * تو گفتى بهشتست كاخ و سراى فرود آمد از تخت و شد پيش اوى * بگوهر بياراسته روى و موى سياوش بر تخت زرّين نشست * ز پيشش بكش كرده سودابه دست بتان را بشاه نو آيين نمود * كه بودند چون گوهر نابسود به دو گفت بنگر بدين تخت و گاه * پرستنده چندين بزرّين كلاه همه نارسيده بتان طراز * كه بسرشتشان ايزد از شرم و ناز كسى كت خوش آيد از يشان بگوى * نگه كن بديدار و بالاى او سياوش چو چشم اندكى بر گماشت * از يشان يكى چشم ازو بر نداشت همه يك بديگر بگفتند ماه * نيارد بدين شاه كردن نگاه برفتند هر يك سوى تخت خويش * ژكان و شمارنده بر بخت خويش چو ايشان برفتند سودابه گفت * كه چندين چه دارى سخن در نهفت نگويى مرا تا مراد تو چيست * كه بر چهر تو فرّ چهر پريست هر آن كس كه از دور بيند ترا * شود بيهش و برگزيند ترا ازين خوب رويان به چشم خرد * نگه كن كه با تو كه اندر خورد